صفحه ها
دسته
وبلاگ

سایت

آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 192666
تعداد نوشته ها : 171
تعداد نظرات : 6
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان
بعداز مدت ها از جعبه بیرون آمدم و آفتاب را دیدم چون یک پسر بچه منو خریده بود . اون پاشو تو من کرد ومن داشتم خفه می شدم چون پا وجورابش بو می داد ولی دیگه عادت کردم .                             شهریور ماه
امروز باصاحبم رفتم مدرسه.   توی مدرسه زنگ سوم بود که بیهوش شدم وزنگ پنجم به هوش آمدم بقیه کفش ها می گویند آن زنگ ،زنگ ورزش بوده وآن ها درحال فوتبال بازی کردن بودند.به نظرمن که فوتبال بازی تو خالی ای است،به نظر شما  این طور نیست  روز اول مهر
امروز وقتی بیدارشدم ،دیدم دریک کیسه ی سبزهستم  وقتی بیرون رانگاه کردم ،دیدم صاحبم هی می گفتالله اکبر !                                   او می گفت :الله اکبر سبحان الله – الله اکبر الحمدلله!                           هر کلمه ای که می گفت چند نفر باهم  خم وراست می شدند. من که نفهمیدم آنجا کجا بود وآن ها چه کار می کردند،ولی هرچه بود از آن روز صاحبم هر روز به آنجا می رود    روزدوم  مهر
امروز ازصبح تا شب  خواب بودم چون ما توی یک آهن بزرگ که حرکت می کرد درحال سفر بودیم که انگار اسم آن ماشین است     روزسوم مهر
امروز اصلاً روز خوبی نبودبعد از یک روز ماشین سواری به روستایی رسیدیم.        تا به روستارسیدیم به سوی کوه ودشت وصحرا روانه شدیم  ازهمه بد تر این است که از توی گِل ها هم رد شدیم ومن حسابی کثیف شدم.انگار هیچ کس به فکر من نیست!              روزچهارم  مهر
دوباره امروز ازصبح تاشب توی ماشین بودیم تا این که ساعت 2 نصفه شب به خانه رسیدیم!      روپنجم مهر
درحالی که کاملاً کهنه شدم بودم وبرای صاحبم کوچک شده بودم صاحبم پایش را در من گذاشت ومن بلافاصله پاره شدم ومادر صاحبم مرا دور انداخت   روز ها می گذشت وماه ها همینطور سپری می شد..........تا این که یک روز
                       نویسنده

: محمد جوادمنتظر نظرات شما هستم 

 


دسته ها :
شنبه سیم 6 1387
X